
رمان وحشی نوشته دیوید آلموند با ترجمه نسرین وکیلی توسط انتشارات آفرینگان منتشر شده است.
وقتی او درباره ی موجودی وحشی می نویسد که به تنهایی در جنگلی همان نزدیکی ها زندگی می کند. «بلو» پس از مرگ پدرش، با رویاپردازی درباره ی کودکی وحشی که غذایش از توت ها و موجودات از همه جا بی خبر بر سر راهش تشکیل شده، تلاش می کند تا اندکی از غم خود بکاهد. اما وقتی «وحشی» شبانه به سراغ یکی از قلدرهای محله می رود، مرز واقعیت و خیال در هم می آمیزد و «بلو» رفته رفته به سوالاتی در مورد هویت خودش و «وحشی» فکر می کند. یک شب در خواب عمیقی بودم و خواب می دیدم. اما مادرم تکانم داد و بیدارم کرد. با صدای آرامی گفت: «بلو، بلو، حالت خوب است؟
به من گفت که در خواب گاه غرغر و گاه دندان قروچه می کردم. اولش اصلا نمی توانستم حرف بزنم. بعد کم کم با صدایی مثل ناله کردن گفتم که خوبم و خواب می دیدم. مادر آهسته گفت: نگرانت شده بودم.
چشم هایم را مالیدم و لبخند زدم. نور ماه از پنجره اتاق به داخل می تابید. من و من کنان گفتم: در جنگل برجس وودز توی غاری بودم و داشتم خرگوش می خوردم.
مادر خندید. من هم خواب آلود با او خندیدم. دلم نمی خواست بیدار بیدار شوم. همه چیز خواب برایم واقعی بود. هنوز بوی وحشی توی دماغم بود. دست هایم را زیر نور ماه گرفتم که مطمئن شوم خوبی نیستند.نه، خونی نبودند. مامان دستش را روی سرم کشید. من در این فکر بودم که ایرادی ندارد همه چیز را به مامان بگویم.
گفتم: یک آدم وحشی هم با من بود
وحشی؟...
داستان کتاب وحشی داستانی است تأثیرگذار درباره خانواده که به شیوه هوشمندانه ای نشان می دهد، چه طور زخم ها التیام می یابند و رنج ها عمر زیادی ندارند و رنگ می بازند.
