
کتاب تیرانداز زبردست جلد V از مجموعه «هشت بهشت» به بیان داستانهای دلنشین از زندگی امام باقر (ع) میپردازدکتاب تیرانداز زبردست، ۸ ماجرای شنیدنی از زندگی امام محمدباقر (ع) را روایت میکند؛ همان پنجمین اختر آسمان امامت که لقبش یعنی باقرالعلوم (شکافنده دانش) گویای همه چیز است.
نویسنده : مسلم ناصری
گزیده کتاب تیرانداز زبردست
جابر که گویی به یاد چیزی افتاده باشد، با اشتیاق کودک را دوباره در آغوش گرفت و لب بر نازکی پشت دست او گذاشت و قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد. همه ما از حرکات جابر تعجب کرده بودیم. جابر همانطور که میلرزید، سعی کرد بدون عصا بلند شود. من فوری خم شدم و عصا را گذاشتم کف دست پیرمرد و بازویش را گرفتم. پیرمرد که از شوق، صدایش میلرزید، چند بار کلمه «محمد» را زیر لب تکرار کرد و به سوی پنجره برگشت که باد مطبوعی از آن میوزید.
آهی کشید و گفت: «پسرم! محمدم!» ساکت شد و زمزمه کرد: «گویی همین دیروز بود که سرورم میخواست سلامش را به تو برسانم.» بعد دوباره خم شد و در برابر تعجب ما دست روی شانه کودکِ امام گذاشت و گفت: «هنوز صدای پیامبر در گوشم هست که میگفت سلام گرمش را به تو برسانم.»
